رانده

دست بردار ازین هیکلِ غم

که ز ویرانیِ خویش است آباد.

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

دست بردار، ز تو در عجبم

به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.

نیست، می‌دانی، در خانه کسی

سر فرومی‌کوبی باز به در.