رنجِ دیگر

خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم

گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،

دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ

ناخنِتان گر نبود دشمنی‌آلود.

ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب

ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم

ورنه چرا پاک‌چشمه آب دهد زهر

ورنه چرا مِهربوته غنچه دهد خشم؟