شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم

از سراشیبی کنون سوی عدم.

پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار

بازوانش باز و جانش بی‌قرار.

جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،

آبم و، او می‌گدازد از عطش.

جمله تن را باز کرده چون دهان

تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.