تردید
او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور، گویا دیده بودم من...
لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعرههای دوردست و سردِ مه گم بود.
لبخندِ بیرنگش به موجی خسته میمانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ میزد گوییا لبخند...
□
او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور، گویا دیده بودم من...
لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعرههای دوردست و سردِ مه گم بود.
لبخندِ بیرنگش به موجی خسته میمانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ میزد گوییا لبخند...
□