احساس

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند

رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ

فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.

دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند

لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند

فقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه‌یی نارنگ...