مرگ نازلی

«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگِ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»

نازلی سخن نگفت

سرافراز