مردِ مجسمه

در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاست

اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش

با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست.

می‌کاود از دو چشم

در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ