مردِ مجسمه
در چشمِ بینگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنجهایِ رازِ درونش نیازهاست.
□
میکاود از دو چشم
در رنگهایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
در چشمِ بینگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنجهایِ رازِ درونش نیازهاست.
□
میکاود از دو چشم
در رنگهایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ