شبانه

به خانمِ آنگلا باران‌ْی

شب که جوی نقره‌ی مهتاب

بیکرانِ دشت را دریاچه می‌سازد،

من شراعِ زورقِ اندیشه‌ام را می‌گشایم در مسیرِ باد

شب که آوایی نمی‌آید

از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،