سرگذشت

برایِ سرور و ناصر مقبل

سایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم:

خارکَن با پُشته‌ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با خود گفت:

«ــ هه! چه خاصیت که آدم سایه‌ی یک ابر باشد!»

کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم:

برزگر پیراهنی بر چوب، رویِ خرمنش آویخت