رُکسانا

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

بگذار کسی نداند

که چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم را

بر خود احساس کرد

و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد،

تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد،

با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته‌ام، گورِ خود را کنده‌ام...