شب‌گیر

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت

شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.

مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست

راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغم، به ظلمت باژگون

نغمه‌اش وای، آب‌خوردش جوی خون.

دانه‌اش در دامِ تزویرِ فلک