از شهر سرد...
صحرا آمادهی روشن شدن بود
و شب از سماجت و اصرار دست میکشید.
من خود گُردههای دشت را بر ارابهیی توفانی درنوردیدم:
این نگاهِ سیاهِ آزمندِ آنان بود تنها
که از روشناییِ صحرا جلو گرفت.
و در آن هنگام که خورشید
عبوس و شکستهدل از دشت میگذشت