باغ آینه

چراغی به دستم چراغی در برابرم.

من به جنگِ سیاهی می‌روم.

گهواره‌های خستگی

از کشاکشِ رفت‌وآمدها

بازایستاده‌اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.