میلاد

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود

و شبْ‌نیمه‌ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب‌زده فرود آمد از سرا گامزنان

اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ‌های کبودِ پستانش می‌گذشت

و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می‌بَرَد

و در چشم‌هایش که به سبزه و مهتاب می‌نگریست نگاهِ شرم بود

از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می‌سوخت

و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابيِ جاودانه‌ی علف،

که سرسبزيِ صحرا را مایه به دست می‌دهد