رهگذران

سر در زیر از شاهراهِ متروک پیش می‌آمدند

و تپه‌های گُل‌پوشِ بهاری

در نظرگاهِ ایشان انتظاری بیهوده می‌بُرد.

به‌کُندی از برابرِ من گذشتند بی‌آنکه به من درنگرند

و من ایشان را بازشناختم

چرا که از جانبِ پدرانِشان پیغامی با من بود.