سحر به بانگِ زحمت و جنون

سحر به بانگِ زحمت و جنون

ز خوابِ ناز چشم باز می‌کنم.

کنارِ تخت چاشت حاضر است

ــ بیاتِ وَهن و مغزِ خر ــ

به عادتِ همیشه دست سوی آن دراز می‌کنم.

تمامِ روز را پکر

به کارِ هضمِ چاشتی چنین غروب می‌کنم،