مردِ مصلوب...

مردِ مصلوب

دیگر بار به خود آمد.

درد

موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دوید

در حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش

در تصادمی عظیم

منفجر می‌شد

و آذرخشِ چشمک‌زنِ گُدازه‌ی ملتهبش