تِک‌تِکِ ناگزیر را برمشمار...

کی با فنای تن ز تو کس دور می‌شود؟

شمع از گُداختن همگی نور می‌شود

حفیظ اصفهانی

تِک‌تِکِ ناگزیر را برمشمار که مهره‌های شمرده

نیم‌شمرده به جام می‌ریزد

به سکوتِ رامشگری گوش‌دار که واقعه‌یی چنان پُرملاط را حکایت می‌کند به صیغه‌ی ماضی

که قائمه‌های حقیقتی سرشار بود

گرچه چندین پُرخار.