قصه‌ی مردی که لب نداشت

یه مردی بود حسین‌قلی

چشاش سیا لُپاش گُلی

غُصه و قرض و تب نداشت

اما واسه خنده لب نداشت. ــ

خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟

مهتابِ بی‌شب کی دیده؟

لب که نباشه خنده نیس