شب‌بیداران

همه شب حیرانش بودم،

حیرانِ شهرِ بیدار

که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و

اندیشه‌ی خوابش به سر نبود

و نجوای اورادش

لَخت لَخت

آسمانِ سیاه را می‌انباشت

چون لَتِرمَه باتلاقی دمه‌بوناک