غزل شمارهٔ ۲۳۹۳

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده

جویان و پای کوبان از آسمان رسیده

ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی

آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده

بهر رضای مستی برجه بکوب دستی

دستی قدح پرستی پرراوق گزیده

ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن

افیون شود مرا نان مخموری دو دیده