آوای گیاه

از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم.

بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم.

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:

من ترا زیستم، شتاب دور دست!

رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.