خوابی در هیاهو

آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.

ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام.

تهی بالا را می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.

دشمنی کو ، تا مرا از من برکند ؟

نفرین به زیست : تپش کور !

دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !

هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم!

نیزه من ، مرمر بس تن را شکافت