نزدیک آی

بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست.

بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم

هسته این بار سیاه.

اندوه مرا بچین ، که رسیده است.

دیری است، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام.

به سرچشمه ناب هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم.

فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟