گل آئینه

شبنم مهتاب می بارد.

دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.

می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح .

مرز می لغزد ز روی دست.

من کجا لغزیده ام در خواب ؟

مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

او ، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور: