ورق روشن وقت

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.

صبح شد، آفتاب آمد.

چای را خوردیم روی سبزه زار میز.

ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.

لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.

یک عروسک پشت باران بود.

ابرها رفتند.

یک هوای صاف ، یک گنجشک، یک پرواز.