سرگذشت

می خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل دریا.

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او ،

پیکرش را ز رهی نا روشن