مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی

چون من در این دیار، تنها، تنهاست

گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می‌رود از هوش.