غزل شمارهٔ ۲۳۹۸

آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده

زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده

از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ

ای رخت‌های خود را از رخت ما نورده

ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی

آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده

اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران

صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده