یادی از گذشته
شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کنارهٔ آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجهٔ یک مرد پر غرور
شهریست در کنارهٔ آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کنارهٔ آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجهٔ یک مرد پر غرور
شهریست در کنارهٔ آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است