وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانهٔ خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانهٔ خویش

می برم تا که در آن نقطهٔ دور

شستشویش دهم از رنگ گناه