صدایی در شب

نیمه شب در دل ِ دهلیز خموش

ضربهٔ پایی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده است

جستم از جا و در آیینهٔ گیج

بر خود افکندم با شوق نگاه

آه ، لرزید لبانم از عشق