قصه ای در شب

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

می خرامد شب در میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنایی های رویایی

یک به یک در گیر و دار بوسهٔ بدرود

ناودانها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلکش باران