عصیان ِ خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکهٔ خورشید را در کورهٔ ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگِ زرد ماه را از شاخهٔ شبها جدا سازند

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش

پنجهٔ خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت