به سوی شهر
دهقان کنار کلبهٔ خود بنشست
در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود
در سینه می فشرد دل تنگش
چرخید در فضا و فرود آمد
پژمرده و خزان زده برگی زرد
بر آب برکه چین و شکن افتاد
دامن بر او کشید نسیمی سرد
دهقان کنار کلبهٔ خود بنشست
در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود
در سینه می فشرد دل تنگش
چرخید در فضا و فرود آمد
پژمرده و خزان زده برگی زرد
بر آب برکه چین و شکن افتاد
دامن بر او کشید نسیمی سرد