هدیهٔ نقره
هدیه ات ، ای دوست !دیشب تا سحر
در کنارم بود و با من راز گفت
بی زبان با صد زبان شیرین و گرم
قصه ها در گوش جانم باز گفت
قصه ها از آرزو های دراز
کز تباهی شان کسی آگه نشد
نقل ها از اشک ها کاندر خفا
جز نثار خاک سر در ره نشد
هدیه ات ، ای دوست !دیشب تا سحر
در کنارم بود و با من راز گفت
بی زبان با صد زبان شیرین و گرم
قصه ها در گوش جانم باز گفت
قصه ها از آرزو های دراز
کز تباهی شان کسی آگه نشد
نقل ها از اشک ها کاندر خفا
جز نثار خاک سر در ره نشد