آغوش رنج ها
وه ! که یک اهل دل نمی یابم
که به او شرح حال خود گویم
محرمی کو که یک نفس با او
قصهٔ پر ملال خود گویم ؟
هر چه سوی گذشته می نگرم
جز غم و رنج حاصلم نبود
چون به اینده چشم می دوزم
جز سیاهی مقابلم نبود
وه ! که یک اهل دل نمی یابم
که به او شرح حال خود گویم
محرمی کو که یک نفس با او
قصهٔ پر ملال خود گویم ؟
هر چه سوی گذشته می نگرم
جز غم و رنج حاصلم نبود
چون به اینده چشم می دوزم
جز سیاهی مقابلم نبود