سودای محال

شب گذشت و سحر فراز آمد

دیدهٔ من هنوز بیدار است

در دلم چنگ می زند اندوه

جانم از فرط رنج بیمار است

شب گذشت و کسی نمی داند

که گذشتش چه کرد با دل من

آن سر انگشت ها که عقل گشود

نگشود ، ای دریغ ،‌ مشکل من