کابوس

همچو دودی کز آتشی خیزد

از تن خویشتن جدا گشتم

سر خوش و شادمان از این سودا

که ز بندی گران رها گشتم

نگهی سوی پیکر افکندم

سرد و آرام روی بستر بود

از غم چند لحظه پیش هنوز

چهره اش خسته ، دیده اش تر بود