حریر ابر

دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود

بازش هزار راز نهان در نگاه بود

عشق قدیم و خاطرهٔ نیمه جان او

در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود

آن سایهٔ ملال به مهتاب گون رخش

گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود

پرسیدم از گذشته و یک دم سکوت کرد

حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود