ستاره در ساغر

صفحهٔ خیالم را نقش آن کمان ابروست

این سر بلاکِش را کج خیالی از این روست

چشم و روی او با هم سازگار و من حیران

کاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست

عقل ره نمی جوید در خیال مغشوشم

این کلاف سر در گم یادگار آن گیسوست

چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر

برق عشق سوزانش در دو دیدهٔ دلجوست