مهتاب خزان

سَرِ بی سرور ما را ز چه سامانی نیست؟

شب بی اختر ما را ز چه پایانی نیست؟

ترسم آن روز به بالین من آرند طبیب

که من و درد مرا فرصت درمانی نیست

دانم ای پرتو خورشید، بتابی بر من

روزگاری که مرا گوشهٔ ویرانی نیست

آسمان در افق آمیخت به کوتاهی ی خاک

با من آمیختنت مشکل ِ چندانی نیست