اخگر

دانست چو با او به شکایت سخنم هست

بر جست و به یک بوسهٔ شیرین دهنم بست

چون شرم ز عریان شدنم در بَرِ او بود

شد اخگر سوزنده و برْ پیرهنم جست

تب دارم و شادم که اگر یار در اید

باور نکند تا نکشد بر بدنم دست

هر آه که در حسرتش از سینه برآمد

زندانی ی ِ من بود که از بندِ تنم رست