رهگذر نیمه ساز

جسمی ز داغ عشق بتان، پر شور مراست

روحی چو باد سرد خزان، در به در مراست

تا او چو جام با لب بیگانه آشناست

همچون سبو، دو دست ز حسرت به سر مراست

گوهر فشاند دیده و تقوای من خرید

تر دامنی ز وسوسهٔ چشم تر مراست

گوهر فروش شهر به چیزی نمی خرد

اشکی که پروریده به خون جگر مراست