شراب
بودم شراب ناب به مینای زرنگار
مستی ده و لطیف و فرح بخش و خوشگوار
رنگم به رنگ لالهٔ خود روی دشت ها
بویم چو بوی وحشی گلهای کوهسار
او از رهی دراز به نزدیک من رسید
آزرده جان و تشنه و تبدار و خسته بود
در دیده اش تلاطم اندوه، آشکار
بر چهره اش غبار ملالت نشسته بود