موج
نیست اشکم این که من از چشم تر افشانده ام
بحرم و با موج بر ساحل گهر افشانده ام
گر ندیدی آب آتشگون بیا اینک ببین
کاینهمه آتش من از چشمان تر افشانده ام
در شبم با روی روشن جلوه یی کن زان که من
بر رخ این شبنم به امّید سحر افشانده ام
از کنارت حاصلم غیر از پریشانی نبود
گر چه در پایت به سان موج سر افشانده ام