بار گسسنه

چشمی سیاه و چهری، مهتاب رنگ داشت

یک روز از در آمد و بنشست و بوسه خواست.

آن بوسه جوی شوخ - که با یاد او خوشم -

اینک گذشته عمری و می جویمش، کجاست؟

با او در آرزوی وفا آشنا شدم

اما وفا نکرد و دل از من برید و رفت

آن آفتاب عشق - که یادش به خیر باد

یک شامگه ز گوشهٔ بامم پرید و رفت