شور نگاه

عاشق نه چنان باید،کز غم سپر اندازد

در پای تو آن شاید، کز شوق سر اندازد

من مرغک مسکین را،هرگز سر وصلت نیست

در قلّهٔ این معنی، سیمرغ پر اندازد

در عشق گمان بستم، کآرامش جان باشد

با عقل بگو اینک، طرحی دگر اندازد

چون خاک، مرا یکسر، بر باد دهد آخر

این عشق که بر جانم ، هر دم شرر اندازد