چشم شوم

دوستان! دست مرا باید برید!

دشنه یی! تا درد خود درمان کنم

نقش چشمی درکف دست من است

همتی! کین نقش را پنهان کنم

هر شبانگه کافتاب دلفروز

روشنی را از جهان وا می گرفت

چشم او می آمد و پر خون ز خشم

در کنار بسترم جا می گرفت