ای خوش آن روز

ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود

بی سخن با نگهش فرصت گفتارم بود

آن که من بستهٔ زنجیری ی ِ‌مویش بودم

وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود

گر چه در خانهٔ من بود ز هر گونه چراغ

یاد او شمع شب افروز شب تارم بود

صبحدم نور چو در پنجره ها می خندید

در بَرم خنده به لب بوسه طلب یارم بود